در این نشست که در آن جمعی از صاحب نظران و کارشناسان و پژوهشگران شرکت داشتند دکتر پرستش به سخنرانی با موضوع جامعه منظوم و جامعه منثور و تحلیل مباحثی درباره انسان شناسی ادبی شعر و رمان پرداخت و گفت :
مهم ترین اتفاقی که در مدرنیته افتاده است جایگزین شدن پدیده شک به جای پدیده یقین است به همین خاطر آن چه که در علم مهم است سئوال است نه پاسخ.حوزه انسان شناسی ادبی به بررسی متون ادبی می پردازد و از این متون جامعه را بررسی و تحلیل می کند.نظم نشان گر نوعی از جامعه است و نثر نوعی دیگر از جامعه . افتخار انسان شناسان ادبی این است که ژانر های ادبی را از آسمان به زمین می آورند و آن ها را به زمین وصل می کنند و منشا زمینی متون را نشان می دهند.من به دنبال این هستم که از منظر زبان شناسی انسان شناسانه برای نخستین بار مسئله ای را مطرح کنم.آیا می توان ادعا کرد که زبان روح دارد یا نه ؟ منظور از زبان قسمتی است که تجلی آن را در متون ادبی می بینیم.به نظر من زبان روح دارد و این روح زمینی است و با تحولات اجتماعی این روح نیز دچار تحول و تغییر می شود. اگر نقطه ای فرضی را در ادبیات فرض کنیم که نقطه تولد آن رمان است و نقطه مرگ آن حماسه ، خواهیم دید که بعضی از ژانرهای ادبی طللوع می کنند و بعضی افول.اگر متون ادبی روحی زمینی نداشتند ژانرهای ادبی تحولی نداشتند و هیچ کدام ا زادبای ما به سراغ ژانری چون نوول نمی رفتند.
ما نظم را در جامعه گذشته زیاد می بینیم و جامعه گذشته ما جامعه نظام مند است و سنت ها با قوت زیاد پا برجایند .در واقع جامعه منظوم، جامعه ای منظم است .چنان که نظم را در صورت شعر هم می بینیم . چگونه می شود زمانی نظم در جوامع سنتی و قدیمی آن قدر قدرتمند است که همه هنر ها به آن تاسی می کنند ، در گلستان سعدی نثری که وجود دارد نثری مسجع وآهنگین است. نثر مسجع به ما می گوید که قلب هنر در نظم می تپد یا موسیقی سنتی ما همیشه خدمه شعر ما بوده است و موسیقی منظوم بوده است چنان که در کارهای علیزاده میبینیم.حتی کمدی الهی در برگردان به فارسی کاملا منظوم است. با این قدرتی که شعر در جامعه سنتی ما داشته است چه اتفاقی می افتد که نثر به مرکز می آید و شعر ما به سمت شعر مدرن یا نو می رود که نثری است که وزن دارد و سپس شعر سپید که حتی آن وزن را هم ندارد. با آن سابقه درخشان فرهنگی چگونه می شود که شعر امروزه مشروعیت خود را از نثر می گیرد و این اتفاقی در حوزه انسان شناسی ادبیات است.اگر به جایزه های ادبی نگاه کنید می بینید بیشترین جایزه های ادبی را نویسنده ها ونه شاعران می برند.ما در سرتاسر جهان نظم داشته ایم چه اتفاقی باعث شده که شاعرها ناپدید می شوند و بزرگترین ادبای ما نثر می نویسند. چه تحولی مهم در انسان رخ داده که چنین جابجایی در عرصه هنر رخ داده است و جهان ما از جهانی منظوم به جهانی منثورتبدیل شده است در منثور معنا متعین نیست و مرکزیتی وجود ندارد. در جهان جدید حماسه این قدرت را ندارد که حرف های انسان ها را بیان کند . در جامعه امروز نوول تجلی گاه گفت و گو است.پیدایش ژانرهای ادبی به عت تغییراتی است که در جهان رخ می دهد اگر زبان را بدون روح و مستقل از اجتماع بدانیم قادر به علل تحولات و تغییرات آن نخواهیم بود.ویل کنشتاین می گوید " نسبت زبان با واقعیت نسبت بازتابی نیست بلکه نسبت شکنندگی است."او اعتقاد دارد زبان به منزله شیشه ماتی است که طرف دیگر ان به وضوح قابل مشاهده نمی باشد.ذهن ما دخالت کرده و بر اساس سایه هایی که در طرف دیگر شیشه می بیند ، واقعیت را می سازد. پس وقتی زبان واقعیت را می سازد می توان گفت که واقعیت هم زبان را می سازد و میتوان نتیجه گیری کرد که زبان می تواند دارای روح باشد.زبان می تواند هم روح دمکراتیک داشته باشد و هم روح دیکتاتوری.جمال زاده نخستین کسی بود که از دمکراتیک شدن ادبیات حرف زد. او اعتقاد داشت قهرمانان دیگر جایی در نوول ندارند و پای مردم کوچه و بازار نیز به نوول باز شده است ، ولی قصه آن است که وقتی واقعیت اجتماعی ما تغییر کرد واقعیت زمانی ما هم تغییر کرد.ما دو متن داریم : متن های خواندنی و متن های نوشتنی.متن های خواندنی به ما اجازه تحلیل نمی دهند و متن های نوشتنی قابل تحلیل هستند. بعضی متن ها معنا در آن ها متکثر می شود و بعضی متن ها معنا در ان متعین.مهم ترین حرف جامعه شناسان این است که ما وارد جامعه متکثری شده ایم . میتوان پیش بینی کرد که آینده ادبی ایران متعلق به نثرنویسان است به همان اندازه که ما در گذشته شاعران بزرگ داشته ایم و به همان اندازه که مدرنیته پیشرفت کند ما شاهد نثر نویس های بزرگی خواهیم بود.

